غزل شماره ۱۴

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غمگر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
‌ ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناستخوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می‌نماید عکس می در رنگ روی مهوشتهمچو برگ ارغوان بر صفحه‌ی نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رختگرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طرّه‌ی شبرنگ تودر سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتنددور نبود گر نشیند خسته و غمگین غریب
نمایش تفسیر

ناشکری نکن فقط به فکر خودت نباش به دیگران هم نگاه کن. از بلاتکلیفی نجات خواهی یافت. دوستان و آشنایان کمکت می کنند. کمی طاقت بیاور. فکر نکن که تنهایی، خدا با توست. تو به مقامی می رسی که همگان حیرت می کنند و این زمان دور نیست.